|
شعر شعر و ادب
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
برآمد باد صبح و بوي نوروز به کام دوستان و بخت پيروز مبارک بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش ميفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را ديده بردوز بهاري خرمست اي گل کجايي که بيني بلبلان را ناله و سوز جهان بي ما بسي بودست و باشد برادر جز نکونامي ميندوز نکويي کن که دولت بيني از بخت مبر فرمان بدگوي بدآموز منه دل بر سراي عمر سعدي که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز دريغا عيش اگر مرگش نبودي دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
[ یکشنبه ششم فروردین ۱۳۹۱ ] [ 22:46 ] [ علی ]
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن میبدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم دیده که من دیده از او برنکنم خود گرفتم که نگویم که مرا واقعهایست دشمن و دوست بدانند قیاس از سخنم در همه شهر فراهم ننشست انجمنی که نه من در غمش افسانه آن انجمنم برشکست از من و از رنج دلم باک نداشت من نه آنم که توانم که از او برشکنم گر همین سوز رود با من مسکین در گور خاک اگر بازکنی سوخته یابی کفنم گر به خون تشنهای اینک من و سر باکی نیست که به فتراک تو به زان که بود بر بدنم مرد و زن گر به جفا کردن من برخیزند گر بگردم ز وفای تو نه مردم که زنم شرط عقلست که مردم بگریزند از تیر من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم تا به گفتار درآمد دهن شیرینت بیم آنست که شوری به جهان درفکنم لب سعدی و دهانت ز کجا تا به کجا این قدر بس که رود نام لبت بر دهنم [ یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ] [ 11:52 ] [ علی ]
خوش میروی به تنها تنها فدای جانت مدهوش میگذاری یاران مهربانت آیینهای طلب کن تا روی خود ببینی وز حسن خود بماند انگشت در دهانت قصد شکار داری یا اتفاق بستان عزمی درست باید تا میکشد عنانت ای گلبن خرامان با دوستان نگه کن تا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت رخت سرای عقلم تاراج شوق کردی ای دزد آشکارا میبینم از نهانت سعدی چو دوست داری آزاد باش و ایمن ور دشمنی بباشد با هر که در جهانت [ یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 18:20 ] [ علی ]
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق دوستان ما بیازردند یار خویش را همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را رای رای توست خواهی جنگ و خواهی آشتی ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش قبلهای دارند و ما زیبا نگار خویش را خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار من بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش را دوش حورازادهای دیدم که پنهان از رقیب در میان یاوران میگفت یار خویش را گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود به که با دشمن نمایی حال زار خویش را گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق تا میان خلق کم کردی وقار خویش را ما صلاح خویشتن در بینوایی دیدهایم هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را [ سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 19:47 ] [ علی ]
[ یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 22:35 ] [ علی ]
[ یکشنبه یکم اسفند ۱۳۸۹ ] [ 22:34 ] [ علی ]
ای یار جفا کرده ی پیوند بریده!
این بود وفا داری و عهد تو ندیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم
گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند
افسانه ی مجنون به لیلی نرسیده در خواب گزیده لب شیرین گلندام
از خواب نباشد مگر انگشت گزیده بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم
چون طفل دوان در پی گنجشک پریده مرغ دل صاحبنظران صید نکردی
الا به کمان مهره ی ابروی خمیده میل ات به چه ماند؟ به خرامیدن طاووس
غمزت به نگه کردن آهوی رمیده گر پای به در می نهم از نقطه ی شیراز
ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد
رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده روی تو مبیناد دگر دیده ی سعدی
گر دیده به کس باز کند روی تو دیده… [ چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۹ ] [ 18:43 ] [ علی ]
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| href="http://www.weblogskin.com"target="_blank"> Weblog Themes By : weblog skin ] | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||