|
شعر شعر و ادب
| ||
|
دروغ ديواري است ،
كه هر صبح آجرهايش را مي چيني .
بناي بي حواس من !
در را فراموش كرده ای
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهايم بالا آمده
آب بالا آمده ،
من اما نمي ميرم ،
من ماهي مي شوم .
[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:48 ] [ علی ]
گرگ شنگول را خورده است ، گرگ منگول را تکه تکه کرده است. بلند شو پسرم این قصه برایه نخوابیدن است. به شانه ام میزنی که تنهائیم را تکانده باشی. به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه هایه آدم برفی سوختن در آتشی که تو بر پا میکنی لذتی است چون روشن کردن سیگار با خورشید. [ جمعه دوازدهم فروردین ۱۳۹۰ ] [ 13:7 ] [ علی ]
|
||
| href="http://www.weblogskin.com"target="_blank"> Weblog Themes By : weblog skin ] | ||