|
شعر شعر و ادب
| ||
|
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
[ شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۱ ] [ 23:53 ] [ علی ]
بسترم صدف خالی یک تنهاییست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دیگری ...
[ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 20:18 ] [ علی ]
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی [ شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ] [ 20:15 ] [ علی ]
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا سایهی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا جان دل و دیده منم، گریهی خندیده منم کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز پرتو دیدار خوشش، تافته در دیدهی من آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او گوهرِ گُمبوده نگر، تافته بر فرق فلک نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو مینگرم چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او پرتو بیپیرهنم، جان رها کرده تنم [ پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹ ] [ 14:3 ] [ علی ]
|
||
| href="http://www.weblogskin.com"target="_blank"> Weblog Themes By : weblog skin ] | ||