|
شعر شعر و ادب
| ||
|
می خواهد خورشید نقاشی کند و زیر پایش حوضی آبی با ماهی های سرخ اما بیچاره ... مداد سیاه! [ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:13 ] [ علی ]
ای خدای مهربون دلم گرفته با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره وقتی نیستی همه چی تیره و تاره کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته آخه اشکامو ببین دلم گرفته تو خطاهامو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گرفته توی لحظه های من شیرین ترینی واسه عشق و عاشقی تو بهترینی کاش همیشه محرم دل تو باشم تو بزرگی اولین و آخرینی [ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 18:53 ] [ علی ]
هيچ چيز با تو شروع نشد همه چيز با تو تمام ميشود كوهستانهايي كه قيام كردهاند تا آمدنت را پيش از همگان ببينند. اقيانوسها كه كف بر لب ميغرند و به جويبار تو راهي ندارند. باد و هوا كه در انديشهاند چرا انسان نيستند تا با تو سخن بگويند و تو سوسن خاموش! همه چيزت را در ظرفي گذاشته به من دادهاي تا بين واژگان گرسنه قسمت كنم . همه چيز با تو شروع نشد همه چيز با تو تمام ميشود [ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:30 ] [ علی ]
آتش باشي براي تو هيزم ميشوم دريا بروي پارو تو هميشه درست پنداشتهاي دل من شبيه تكه سنگي است كه ميخواهم تو با همه خستگيهايت يك لحظه به من تكيه كني [ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:20 ] [ علی ]
دیر آمدی موسی دوره ی اعجازها گذشته ست. عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن که کمی بخندیم [ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:19 ] [ علی ]
بهار هم براي چيدن تو جوانه زد اما كسي تو را نديد جز من كه فقط براي ديدن تو آمدم [ چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:18 ] [ علی ]
یاد دارم در غروبی سرد سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد داد می زد : کهنه قالی می خرم دسته دوم جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 10:16 ] [ علی ]
چه ساده لوح اند آنان که مي پندارند عکس تو رابه ديوار هاي خانه ام آويخته ام و نميدانند که من ديوار هاي خانه ام را به عکس تو آويخته ام! [ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:27 ] [ علی ]
شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت [ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:25 ] [ علی ]
در موج تاب ، آينه چو چشم گشودم
آنقدر پير گشته بودم كه لوح حمورابي را مي توانستم به جاي شناسنامه ارائه دهم بودن چه سود ؟ با خورد و خواب دلفسرده تر از مرداب طرحي ز يك سراب ، نقشي عبث بر آب بايد شناخت ، ورنه بناگاه خوشبخت مي شوي بي رحم و تنگ ديده و دل سنگ مي شوي قارون چنانكه شد گند كثيف خوشبختي را با عطرهاي عربستان نمي تواني شست [ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:23 ] [ علی ]
باران صبح نم نم می بارد و تو را به یاد می آورد که نم نم باریدی و ویران کردی خانه ی کهنه را [ دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:22 ] [ علی ]
تـنها تـوئـي تـنها توئي در خـلوت تنهائيم تنها تو مي خواهي مرا با اين همه رسوائيم جان گشته سرتا پا تنم از ظلمت تن ايمنم شــو آفـتاب روشنـم پـيدا بــه نـاپـيدائيم مـن از هـوسها رسته ام از آرزوها جسته ام مـرغ قفس بشكسته ام شادم ز بـي پروائيم دانـي كـه دلدارم تـوئي دانم خريدارم توئی يـارم توئي يارم توئي شادي از اين شيدائيم [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:0 ] [ علی ]
وه چه خوب آمدي صفا كردی چه عجب شد كه ياد ما كردی اي بســا آرزوت مــي كــردم خــوب شـد آمدي صفا كردی آفــتاب از كــدام سمت دميد كــه تــو امـروز ياد مـا كردی بي وفائي مگر چه عيبي داشت كــه پشيمان شدي وفا كـردی شب مـگر خواب تازه ديدي تـو كــه ســحر يـاد آشنا كــردی هيچ ديدي كـه اندر ايـن مدت از فـراقت بـه مـا چـه ها كردی دسـت بــردار از دلـم اي شــاه كــه تـو اين ملك را گدا كردي [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:59 ] [ علی ]
بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم ...
و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد ... بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم بيا به نيم نگاهی و خنده ای و لبی ... تمام آخرت خويش را تباه کنيم نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا ... که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم ... نمی رسيم به جايی که اشتباه کنيم برای سرخوشی لحظه هات هم که شده است ... بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:57 ] [ علی ]
كفش طلحـك از در مسجـد بـه طــرد تـا بـه دهليـــز كـليسـا سيــر كـــرد گفت طلحك : “ من مسلمان اي شگفت از چـه كفشـم راه تـرسـايـي گـرفـت ! “ [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:51 ] [ علی ]
دروغ ديواري است ،
كه هر صبح آجرهايش را مي چيني .
بناي بي حواس من !
در را فراموش كرده ای
آب تا گردنم بالا آمده
آجرها تا گردنم بالا آمده
آب تا لبهايم بالا آمده
آب بالا آمده ،
من اما نمي ميرم ،
من ماهي مي شوم .
[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:48 ] [ علی ]
توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید
میخانه ها را وا کنید ای بـــاده خـــواران پیمانـه را احیــا کنیـد ای مــل گســاران باده ساغـر کنیـد ، توبـه ای دیگـر کنیـد خرقه از تن برکنید ، توبه ها را بشکنید
توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران
یادی از آئین مستانی کنید ، مست پنهانی کنید
تا سحر پیمانه گردانی کنید ، مست پنهانی کنید روز و شب معشوقــه بـــازی های عــرفــانی کنید مــست پنهـــــانی کنیــد ، مست پنهــــانی کنید
همچـون خمـــاران توبــه ها را بشکنید توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران
عاشقان غوغا کنید
بــر دل شیـــدا کنید یک نفس گر میتوان ساغر زدن
پس چــرا اندیشـــه فـــردا کنیم
غصه از سر وا کنیم
پیمانه را احیا کنیم ای بی قـراران ، ای بی قـراران
توبـــه هــا را بشکنیـــد آمــــد بهــــاران [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:32 ] [ علی ]
آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم
بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد
آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات
یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی جــز ساغـــر و پیمانــــه و ساقـــی نشنـاسـم
بــر پــایـــه پیمانــه و شـادی است اســـاسـم گر همچــو همــــای از عـطش عشق بسـوزم
از آتــــــــش دوزخ نــــهراســــــم نــــهراســـــم [ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:26 ] [ علی ]
قرار بود به دلها کمی قرار بیاید قرار بود که اسباب پای کار بیاید قرار بود نرنجد دلی ز گفتن حرفی قرار بود سـر عـقـل روزگار بیاید قرار بود سری بی گنـه به دار نبـاشد قرار بود ، فـقـط تا به پـای دار بیـاید قرار بود خـدا بـاشـد و محبت مردم قرار بود وطن هم در این شمار بیاید برای آنکه بدانیم بهار چه زیباست قرار بود که بـعـد از خـزان بـهـار بیاید قرار بود که کیوان ما به مدرسه ی عشق به پـای خـویـش و از روی اختیار بیاید
[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:17 ] [ علی ]
بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی
در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ، چرا بیهوده میکوشی در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه عاری ، نمی دانم چه پنداری
در اینجــا همـــدم و همسایــــه است در رنــج و بیمــاری تو آنجا در پی یاری چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری
چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند
به دنبال چه می گردی که حیرانی خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی
همـــای از جــــان خـــود سیری کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری لبت را چون لبــــان فرخی دوزند تو را در آتش اندیشه ات سوزند هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند
تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند [ جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:53 ] [ علی ]
شیرین لبی شیرین تبـار مست و مـی آلود و خمار مـه پـاره ای بی بند و بار بـا عشوه های بی شمار هم کرده یـــاران را ملـول
هـم بــرده از دلهــــا قـــرار مجموع مـه رویـــان کنــار تـو یــار بــی همتـــا کنــار زلفت چو افشان میکنی مــا را پریشـــان میکنــی آخــر من از گیســوی تــو
خـود را بیاویــــزم بــــه دار
یاران هــوار ، مردم هــوار
از دست این بی بند و بار از دست این دیـوانــــه یار
از کـــف بــــدادم اعتبــــار می میزنـم ، می میزنـم
جـــام پیاپــی می زنــــم
هی میزنم هی میزنم بی اختیار
کندوی کامت را بیار، بر کام بیمارم گذار تا جان فزاید جان تو بر جان این دلخسته بشکسته تار [ جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:51 ] [ علی ]
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت. این چه بهشتیست؟! این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟! این چه جهانیست؟ این چه بهشتیست , در آن خوردن گندم خطاست؟! این چه بهشتیست؟ آی رفیق این ره انصاف نیست آی رفیق این ره انصاف نیست این جفاست. راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست؟ راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست؟ راستی آنجا هم هرکس و ناکس خداست؟ راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست؟ بر همه گویند که هشیار باش بر در فردوس نشیند کسی تا که به درگاه قیامت رسی از تو بپرسند که در راه عشق پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟ پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟ دوزخ ما چشم به راه شماست دوزخ ما چشم به راه شماست راست بگو راست بگو راست آنجا نیز باز همین ماجراست؟!؟! راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست؟! این همه تکرار مکن ای همای کفر مگو شکوه مکن بر خدای پای از این در که که نهادی برون در قل و زنجیر برندت بهشت بهشت همان ناکجاست وای به حالت همای وای به حالت وای به حالت همای وای به حالت این سر سنگین تو از تن جداست نه , نه, نه توبه کنم باز حق با شماست نه ,نه, نه توبه کنم بازحق با شماست [ شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 15:40 ] [ علی ]
مرغ سحر ناله سر مکن دید گان خسته تر مکن ما ز اه و ناله خسته ایم ما غمین و دل شکسته ایم گوشمان ز ناله کر مکن ناله سر مکن ناله سر مکن نغمه های شادمان خوان صد سرود جاودان خوان با نوای عاشقانه خوان عمر مانده را چنین هدر مکن ناله سر مکن ناله سر مکن ظلم ظالمان همیشه هست جرم مجرمان همیشه هست مکر روبهان همیشه هست بر دهان ظالمان بزن از گناهشان گذر مکن ناله سر مکن ناله سر مکن صورت ار به سیلی چو خون کنم به که راز خود ز دل برون کنم پیش دشمنان را گلایه چون کنی دشمنان خویش را خبر مکن ناله سر مکن ناله سر مکن [ شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 15:26 ] [ علی ]
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان نه از کفر و نه از ایمان نه از آتش نه از حرمان نه از فردا نه از مردن نه از پیمانه می خوردن خدا را می شناسم از شما بهتر شما را از خدا بهتر خدا از هرچه پندارم جدا باشد خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد هراس از وی ندارم من هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من خدایا بیم از آن دارم مبادا رهگذاری را بیازارم نه جنگی با کسی دارم نه کس با من ... بگو موسی بگو موسی پریشان تر تویی یا من ... [ جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:22 ] [ علی ]
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می برم به مرام پرندگان در شهر ما سزای پریدن تفنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر فکری کنید فرصت پلکی در نگ نیست تنها یک نفر به قله تاریخ می رسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست [ جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:19 ] [ علی ]
گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب گر پدر مرد، تفنگ پدری هست هنوز
توی گهواره چوبی، پسری هست هنوز
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 18:41 ] [ علی ]
همه لرزش دست و دلم از آن بود که که عشق پناهی گردد پروازی نه گریز گاهی گردد. آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست و خنکای مرحمی بر شعله زخمی نه شور شعله بر سرمای درون آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست غبار تیره تسکینی بر حضور وهن و دنج رهایی بر گریز حضور سیاهی بر آرامش آبی و سبزه برگچه بر ارغوان آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 18:38 ] [ علی ]
مجنون با انگشت روی خاک می نوشت لیلی،لیلی... پرسیدندچه میکنی؟ گفت: چون میسرنیست با من کام او عشق بازی میکنم با نام او ... [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:54 ] [ علی ]
چو بینی یتیمی سرافکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خَرَد و گر خشم گیرد که بارش برد الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همه گر بگرید یتیم [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:48 ] [ علی ]
عمری که بی تو می گذرد مرگی است بنام زندگی [ چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:43 ] [ علی ]
در جلسه امتحان عشق من مانده ام و يک برگه سفيد! يک دنيا حرف ناگفتني و يک بغل تنهايي و دلتنگي... درد دل من در اين کاغذ کوچک جا نمي شود! در اين سکوت بغض آلود قطره کوچکي هوس سرسره بازي مي کند! و برگه سفيدم عاشقانه قطره را در آغوش مي کشد! عشق تو نوشتني نيست... در برگه ام کنار آن قطره يک قلب کوچک مي کشم! وقت تمام است. برگه ها بالا.... [ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 18:22 ] [ علی ]
زمستان است وسرما خانمان سوز قيامت ميكند بادي چه پرسوز زني در گوشه اي مانده ست لرزان چه ميخواهد دراين سرماي سوزان؟ نگاهي ميكنم روشن به سويش گرفته چادرش راروي مويش كمي آنسوترش كفشيست پاره چه دردي را چنين كفشي ست چاره؟ نگاهش در نگاهم خيره مانده توگوئي فكر من را خوب خوانده صدا سر میدهد مال فروش است صدايش مرده چون شمعي خموش است عجب مادر! در اين دنياي امروز چه داري مي فروشي توي اين سوز؟ مگر بيچاره تر از تو كسي هست كه محتاج است وپايش مانده بر دست؟ مگر ازخود نداري نان ومالي كه اينجا اينچنين شوريده حالي؟ كه راه رزق را روي تو بسته كه اينجا مانده اي بيمار وخسته؟ نميداني مگر اينها كه مد نيست ! تو اصلا ميشناسي جنس مد چيست؟ چه آدمها كه بر روي زمينند كه اينك زاهدان هم خوش نشينند! نه عقلم بود ونه احساس وهوشم كه ناگه ناله اش آمد به گوشم نگاهش سخت آتش زد تنم را قلم زد نقشه ی پیراهنم را دروغين شادي ام را از دلم برد دوباره قلب من خشكيد و پژمرد [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:18 ] [ علی ]
درحیرتم از مرام این مردم پست این طایفه زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت بکشندش به جفا تا مرد به عزت ببرندش سر دست [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:13 ] [ علی ]
لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد از بر بر صیدافکن آهوی سرمستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود های های گریه در پای توام آمد به یاد شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:9 ] [ علی ]
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر پرده که زد راه بجایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوائی دارد پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد اشک خونین بنمودم بطبیبان گفتند درد عشقست و جگرسوز دوائی دارد. مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر پرده که زد راه بجایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوائی دارد پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد اشک خونین بنمودم بطبیبان گفتند درد عشقست و جگرسوز دوائی دارد. [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:6 ] [ علی ]
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست ما بفلك می رويم عزم تماشا كراست؟ ما بفلك بوده ايم يار ملك بوده ايم باز همانجا رويم جمله كه آن شهر ماست خود ز فلك برتريم وز ملك افزون تريم زين دو چرا نگذريم؟! منزل ما كبرياست گوهر پاک از کجا! عالم خاک از کجا! بر چه فرود آمديت؟ بار کنيد اين چه جاست؟ بخت جوان يار ما، دادن جان كار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت ديدن او بر نتافت ماه چنان بخت يافت او که کمينه گداست بوی خوش اين نسيم از شكن زلف اوست شعشعه ی اين خيال زان رخ چون والضُحاست در دل ما در نگر هر دم شقّ قمر کز نظر آن نظر چشم تو آنسو چراست؟ خلق چو مرغابيان زاده ز دريای جان كی كند اينجا مقام؟! مرغ كزان بحر خاست؟ بلكه بدريا دريم جمله در او حاضريم ور نه ز دريای دل موج پياپی چراست؟ آمده موج الست كشتی قالب بُبست باز چو كشتی شكست، نوبت وصل و لقاست [ یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:0 ] [ علی ]
ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند ... !!! [ جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:38 ] [ علی ]
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمیماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایرۀ قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
[ جمعه نهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 16:30 ] [ علی ]
از همه دست کشیدم که تو باشی همه ام باتو بودن زهمه دست کشیدن دارد [ پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 18:22 ] [ علی ]
خوشا آنان که الله یارشان بی/ که حمد و قل هو الله کارشان بی خوشا آنان که دائم در نمازند/ بهشت جاودان بازارشان بی [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 22:41 ] [ علی ]
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 22:33 ] [ علی ]
درود و ادب خدمت مردم شریف ..... ساده صلح طلب از جنگ گریز... سلام به ساعت مقدس آغاز ... سلام به صندلی خالی بابا ... سلام به مادرمو مادرهای همه .... سلام به وطنی که غربت منه ... آره وطنی که واسم غربت تنه .... دلم نمیخواد کسی بزنه بهش طعنه .... ایران رو دوست داشتم و دارم ولی چه سود .... کشوری که تفریحش حتی با من غریبه بود.... قلم و کاغذی که میبینی دست من ...... تماما یه حسه سیاسی نیست بحث من .... فقط اینه ما مردم خوبی هستیم ... به خدا به موقش همگی دست تو دستیم.... یادتون هست 8 سال دفاع مقدس .... یادتون هست نذاشتیم خاکمون بره از دست ... یادتونه سیزده ساله رفت زیره تانک .... هیژده باید تموم شه تازه بری به بانک.... .. واسه گرفتن یه چک فقط همین..... خدا یه اتفاقی داره می افته رو کره زمین .... میتونیم چرخه زمونه رو برگردونیم .... خداکمک کن همگی سرگردونیم .... میخوایم بریم جلو یه مشکلی داریم.... چاقو میخوریم از پشت اگه سربرگردونیم..... تیک تیک ساعت زمان میره جلو ... داریم میبینیم مردمی که خیره به تو.... میگن خدا کریمه بعضی وقتا باقری!.... صدامو میشنوی ماشالا عاقلی... آخه چرا میزاری به مو برسه... اونقدر قدرت داری که کوه به کوه برسه ... آخه تو که توانه مالیش هم که داری... زمینت بهشته ملک عالیش هم که داری ... بابا چی کم داری که مردم فقیرن... واسه یه لقمه نون دست درازو حقیرن.. چرا یه بچه تپل مپل و سفیده .... یکی توی آفریقا صدگرم گوشت رو ندیده... آخه چرا ترازوت مگه کج شده... .حرف بد رو یکی دیگه زده با ما لج شده ... خدا گوشات سنگینه یا چشات کم سو... دلت میخواد صدات کنم پادشاه ترسو... میگم میخوای حکومت کنی به کشوری ... راهش اینه که مردمو هیچی بهش ندی.... .... میتونیم چرخه زمونه رو برگردونیم .... خداکمک کن همگی سرگردونیم .... میخوایم بریم جلو یه مشکلی داریم.... چاقو میخوریم از پشت اگه سربرگردونیم.. [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 22:28 ] [ علی ]
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم... هر کس هم که می آید مسافر است می شکند ..... .هم نمازش را، هم دلم را ... و میرود [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 16:56 ] [ علی ]
صورت خسته نگران و بی آرامش و مریض / که قایم شده بود زیره آرایش غلیظ زخمی از خاطرات تلخ دیروز / چشم میدوخت به خیابون سرد بی روح با تحمل سنگینی نگاه آدما / ادامه میداد او به راه نا تمام و اولین بار برای آخرین راه / هه بهتره بگم که آخرین چاه تنها دو دل تو فکر و با تعجب / دنبال چی بود پول یا توجه تو روزگاری که هر کسی دنباله آشناست / دخترک میگرده پی یه فرد ناشناس که از اون غریبه ها یه عده ماییم / آروم اشاره زد که شیشتو بده پایین فقط میتونیم امشبو باشیم با تو و بس / اینو گفتو نشستو دره ماشینو بست پسر میخواست سر صحبتو وا کنه زود / تیکه مینداخت منتظر واکنش بود ولی دخترک صداشو نمی شنید / توی دنیای بود که به سادگی نمیشه دید دیدی که بعضی وقتها بغضی تو گلوته / نمیخوای گریه کنی جلوی کسی که پلوته هـــیییییی امان از این زمان / زمانی که برد دیگه توان از این زبان
سپرده خود رو به دسته باد ، اسیر زندون لحظه ها تو دلش دردایی بی کران ، خسته از حرفهای دیگران اسیر مردای بی مرام و اشک میباره باز خونه ی ما میمونه واسه یه وقت بد سعی نکن با سکوتت زیر پوستم بری / اگه پایه ای میتونیم خونه دوستم بری خوب حاضری با دو نفر باشی یا نه / معلومه که رفتار دخترک ناشیانست سوال تکرار شد حاضری باشی یا نه / و دختر به فکر یک شب و یک آشیانست گفت بریم من که همه چیرو از دم باختم / گناش پای اونا که منو پس انداختن عصبانی از خاطرات خاموش قدیمه / پی محبت میگرده توی آغوش غریبه تو خونه ای رشد کرد که عشق نبود / جای عشق فحش و زیر چشم کبود پدری که جلو مشکلات مختلف ضعیفه / فقط زورش میرسه به دختر ظریفش با خودش گفت پشتم به کیا قرصه / خونوادم اونا رو خدا بیامرزه اون موقع کی بود احترام به حرفهاش بذاره / حالا مجبوره که تنشو به حراج بذاره
بعد چند بار شنیدن ازش میگذریو سیری ممنون از اونی که به دیگری صدامو پاس داد / بگذریم بریم سراغ ادامه داستانی که امروز نوشتنش رو مود من بود / این دردیه که به خیلیا بوده مربوط کوه غم بود ولی یه نور انبوه / پشته کوهه واسه نا امیدی زوده هنوز کاری ندارم به این که کارش خلاف شرعه/ ولی واسه رابطه ها اول علاقه شرطه وگرنه یه روحه که روی جسمی سواره / چه طور تو آغوشی بره که حسی نداره تو این روزگار سیاه و دردناک بی شرم / کاش بگه نگه دار من پیاده میشم راه برای ادامه دادن زیاده بی شک / ای کاش بگه نگه دار من پیاده میشم... [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 16:41 ] [ علی ]
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت [ چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 16:30 ] [ علی ]
زندگی با ماجراهای فراوانش، ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛ چیست اما ساده تر از این، که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هم آهنگ است؟ من بگویم، یا تو می گویی هیچ جز این نیست؟» تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش. «ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را می نگارد، یا می انگارد، بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش.. - « هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟ یک فریب ساده و کوچک. آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی باید همین باشد.. هر حکایت دارد آغازی و انجامی، جز حدیث رنج انسان،غربت انسان آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را هر چها باشد، نهایت نیست.. زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده کوچک آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست بی گمان باید همین باشد. ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست. راست می گوید که می گوید « یک فریب ساده کوچک » من که باور کرده ام، باید همین باشد.. هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری. راست می گویی، بگو آنها که می گفتی. باز آگاهم کن از آنها که آگاهی از فریب، از زندگی، از عشق هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی.. گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه! به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس من زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن؛ وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟! دیده ای بسیار و می بینی می وزد بادی، پری را می برد با خویش، از کجا؟ از کیست؟ هرگز این پرسیده ای از باد؟ به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟ خواه غمگین باش، خواه شاد باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست. آه! باری بس کنم دیگر هر چه خواهی کن، تو خود دانی گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون، این است و جز این نیست. مرگ گوید: هوم! چه بیهوده! زندگی می گوید: اما باز باید زیست، باید زیست، باید زیست!… [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:12 ] [ علی ]
چشم صنوبران سحر خيز بر شعله بلند افق خيره مانده بود . دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود . سر مي كشيد كوه، آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟ پر مي كشيد باد، آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد، با كوله بار شادي، از دره مي گذشت ، در دشت مي دويد ! هنگامه اي شگفت ، يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت ! نبض زمان و قلب جهان، تند مي تپيد دنيا، در انتظارمعجزه ... : خورشيد مي دميد! [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:6 ] [ علی ]
سلام دريا، سلام دريا، فشانده گيسو! گشوده سيما ! هميشه روشن، هميشه پويا، هميشه مادر، هميشه زيبا !
سلام مادر، كه مي تراود، نسيم هستي، زتار و پودت . هميشه بخشش، هميشه جوشش، هميشه والا، هميشه دريا !
سلام دريا، سلام مادر، چه مي سرائي؟ چه مي نوازي ؟ بلور شعرت، هميشه تابان، زبان سازت، هميشه شيوا
چه تازه داري؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته ! كه از سرودم رميده شادي، كه در گلويم شكسته آوا !
چه پرسي ازمن: - « چرا خموشي؟ هجوم غم را نمي خروشي ! جدار شب را نمي خراشي، چرا بدي را شدي پذيرا ؟ »
- شكسته بازو گسسته نيرو، جدار شب را چگونه ريزم ؟ سپاه غم را چگونه رانم، به پاي بسته، به دست تنها ؟
خروش گفتي ؟ چه چاره سازد، صداي يك تن، درين بيابان ؟ خراش گفتي ؟ كه ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟
بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته ! درين سياهي، از آن افق ها، شبي زند سر، سپيده آيا
[ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:4 ] [ علی ]
دو جام يك صدف بودند، « دريا » و « سپهر » آن روز در آن خورشيد، - اين دردانه مرواريد - مي تابيد ! من و تو، هر دو، در آن جام هاي لعل شراب نور نوشيديم مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و، بر جان و جهانم نور پاشيدند ! تو را هم، ارمغاني خوشتر از جان و جهان دادند : دلت شد چون صدف روشن، به مرواريد مهر آن روز ! [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:2 ] [ علی ]
ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشـتی ارباب هنر میشکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:58 ] [ علی ]
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی من شکست داده راخودت برنده مي کنی
نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم رفيق روزهای خوب رفيق خوب روزها هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:52 ] [ علی ]
تو را بانو ناميدم ام بسيارند از تو بلندتر-بلندتر بسيارند از تو زلال تر - زلال تر بسيارنداز تو زيباتر- زيباتر
اما بانو تويي!!! [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 20:49 ] [ علی ]
در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:29 ] [ علی ]
این شعر نیست آتش خاموش معبدیست
این شعر نیست قصه احساس سنگهاست
گر شعر بود نیمه شبی می سرودمش
[ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:21 ] [ علی ]
اینجا
همــه هــر لحظـه میپرسند: حالت چطور است؟ اما کسـی یک بــار ازمن نپرسید بـالــت... [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:16 ] [ علی ]
در من اینک کوهی ، سر برافراشته از ایمان است من به هنگامی شکوفایی گل ها در دشت ، باز می گردم و صدا می زنم : آی! باز کن پنجره را، باز کن پنجره را در بگشا ! که بهاران آمد! که شکفته گل سرخ به گلستان آمد! باز کن پنجره را ! که پرستو پـَر می شوید در چشمه ی نور، که قناری می خواند، می خواند آواز ِ سرو که : بهاران آمد که شکفته گل ِ سرخ به گلستان آمد! سبز برگان ِ درختان ِ همه دنیا را، نشمردیم هنوز من صدا می زنم : باز کن پنجره را،باز آمده ام من پس از رفتن ها،رفتن ها؛ با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اکنون به نیاز آمده ام داستان ها دارم، از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو، از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو ، بی تو می رفتم ، می رفتم ، تنها ، تنها و صبوریِّ مرا کوه تحسین می کرد من اگر سوی تو بر می گردم دست من خالی نیست کاروان های محبت با خویش ارمغان آوردم من به هنگام شکوفایی گل ها در دشت باز بر خواهم گشت تو به من می خندی من صدا می زنم : آی! باز کن پنجره را! پنجره را می بندی ...
[ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:14 ] [ علی ]
پزشکان اصطلاحاتی دارند که ما نمی فهمیم ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند نفهمی بد دردی است خوش به حال دامپزشکان! [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:10 ] [ علی ]
حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو ،خدا را! بزنم یا نزنم؟
چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
دست بر میوهی حوا بزنم یا نزنم ؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟
بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟
[ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 23:5 ] [ علی ]
زندگي يعني مرگ مرگ در اوج حيات! و سكوت ابدي...در دل خاك و فراموش شدن در همه خاطرها تا به ابد! سالهاست كه به اميد مرگ زنده ام دلم مي خواهد مرگ...فقط مرگ به سراغم بيايد... اما از بخت بدم مرگ هم براي من ناز ميكند.... [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 15:2 ] [ علی ]
به قلبم نشستی ..نگفتم چرا!
دلم را شکستی..نگفتم چرا! یکی خواب شبهاب من را ربود چو دیدم تو هستی نگفتم چرا !! شراری شدی٬حسرتی در دلم
چو تیری گذشتی٬نگفتم چرا!
عبورت چو هر شب غریبانه بود
نگاهم نکردی...نگفتم چرا!!!! [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 15:0 ] [ علی ]
خوش به حالت که دائم در نمازی به ظاهر شیخیش و به باطن بیوه بازی ! [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:57 ] [ علی ]
تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه ای تیره غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوه گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آئین تو جوید تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه بیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر "خیالی" به امید کرم توست یعنی که گنه را به از این نیست بهانه [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:48 ] [ علی ]
همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردن [ دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 14:46 ] [ علی ]
غم ميون دو تا چشماي قشنگت لونه كرده شب تو موهاي سياهت خونه كرده دو تا چشماي سياهت، مثل شبهاي منه سياهي هاي دو چشمت مثل غمهاي منه وقتي بغض از مژههام پايين مياد بارون ميشه سيل غمام آباديمو ويرونه كرده وقتي با من ميموني تنهايمو باد ميبره دو تا چشمام بارون شبانه كرده بهار از دستاي من پر زد و رفت گل يخ توي دلم جونه كرده تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش ميگيرم اي شكوفه توي اين زمونه كرده چي بخونم
جونيم رفت و صدام رفته ديگه گل يخ توي دلم جونه كرده [ یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:18 ] [ علی ]
همه مي پرسند: [ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:20 ] [ علی ]
معلم پاي تخته داد ميزد
[ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:17 ] [ علی ]
اي سراپايت سبز دست هايت را چون خاطره اي سوزان در دست هاي عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لب هاي عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد [ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:11 ] [ علی ]
دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است [ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:7 ] [ علی ]
دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي کسي تنگ است
که چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي کسي تنگ است
که همچو کودک معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي کرد
دلم براي کسي تنگ است
که تا شمال ترين شمال با من رفت
و در جنوب ترين جنوب با من بود
کسي که بي من ماند
کسي که با من نيست
کسي که . . .
دگر کافي ست.
[ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 13:3 ] [ علی ]
انسانی كه ادعا مي كند ديگر اعتقادي به عشق ندارد ؛ كسي است كه ديگر عشق به او اعتمادي ندارد. [ جمعه دوم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 12:54 ] [ علی ]
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از كجا وز كه خبر آوردی ؟
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی نه ز ياری نه ز ديار و دياری باری برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند قاصدك در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم ميگويد كه دروغی تو ، دروغ
كه فريبی تو ، فريب ولی ... آخر ... ای وای راستی آيا رفتی با باد ؟ با توام ، آی ! كجا رفتی ؟ آی راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمی ، جايی ؟ در اجاقی طمع شعله نمیبندم ... خردك شرری هست هنوز ؟ قاصدك ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند [ پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:47 ] [ علی ]
قطار می رود تو می روی تمام ایستگاه می رود ومن چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام وهمچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام...! [ پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 19:37 ] [ علی ]
|
||
| href="http://www.weblogskin.com"target="_blank"> Weblog Themes By : weblog skin ] | ||