|
شعر شعر و ادب
| ||
|
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن سپید اندام من! روز سیاهم را نمی بینی پریشانم ! دل حسرت نصیبم را نمی جویی پشیمانم ! نگاه عذر خواهم را نمی بینی گناهم چیست جز عشق تو روی از من چه میپوشی؟ مگر ای ماه! چشم بی گناهم را نمی بینی؟
[ پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ ] [ 12:22 ] [ علی ]
نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق عجب رسوا گر و رسوايي اي عشق اگر چنگ تو با جاني ستيزد چنان افتد كه هرگز برنخيزد تورا يك فن نباشد ، ذوفنوني بلاي عقل و مبناي جنوني تو «ليلي» را زخوبي طاق كردي گل گلخانه ي آفاق كردي اگر بر او نمك دادي ، تو دادي بدو خوي ملك دادي ، تو دادي لبش گلرنگ اگر كردي ، تو كردي دلش را سنگ اگر كردي ، تو كردي به از «ليلي» فراوان بود در شهر به نيروي توشد جانانه ي دهر تو «مجنون» را به شهر افسانه كردي ز هجران زني ديوانه كردي تو اورا ناله و اندوه دادي ز محنت سر به دشت و كوه دادي چه دلها كز تو چون درياي خون است چه سرها كز تو صحراي جنون است به «شيرين» دلستاني ياد دادي وز آن «فرهاد» را بر باد دادي سر و جان ودلش جاي جنون شد گران كوهي ، ز عشقش بيستون شد ز «شيرين» تلخ كردي كام «فرهاد» بلند آوازه كردي نام «فرهاد» يكي را بر مراد دل رساني يكي را در غم هجران نشاني يكي را همچو مشعل بر فروزي ميان شعله ها جانش بسوزي خوشا آنكس كه جانش از تو سوزد چو شمعي پاي تا سر بر فروزد خوشا عشق و خوشا نا كامي عشق خوشا رسوايي و بد نامي عشق خوشا بر جان من ، هر شام و هر روز همه درد و همه داغ و همه سوز خوشا عاشق شدن ، اما جدايي خوشا عشق و نواي بينوايي خوشا در سوز عشقي سوختن ها درون شعله اش افروختن ها چو عاشق از نگارش كام گيرد چراغ آرزوهايش بميرد اگر ميداد «ليلي» كام «مجنون» كجا افسانه ميشد نام «مجنون»؟؟؟ هزاران دل به حسرت خون شد از عشق يكي در اين ميان مجنون شد از عشق در اين عشق هر آنكس بيشتر سوخت چراغش در جهان روشنتر افروخت نواي عاشقان در بينواييست دوام عاشقي ها در جداييست [ دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ] [ 22:36 ] [ علی ]
|
||
| href="http://www.weblogskin.com"target="_blank"> Weblog Themes By : weblog skin ] | ||