|
شعر شعر و ادب
| ||
|
چشم صنوبران سحر خيز بر شعله بلند افق خيره مانده بود . دريا، بر گوهر نيامده ! آغوش مي گشود . سر مي كشيد كوه، آيا در آن كرانه چه مي ديد ؟ پر مي كشيد باد، آيا چه مي شنيد، كه سرشار از اميد، با كوله بار شادي، از دره مي گذشت ، در دشت مي دويد ! هنگامه اي شگفت ، يكباره آسمان و زمين را فرا گرفت ! نبض زمان و قلب جهان، تند مي تپيد دنيا، در انتظارمعجزه ... : خورشيد مي دميد! [ سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ] [ 21:6 ] [ علی ]
|
||
| href="http://www.weblogskin.com"target="_blank"> Weblog Themes By : weblog skin ] | ||